[[{"content_id":53867,"content_number":0,"portal_id":204,"lang_id":"fa","content_title":"سوم خرداد روز فتح خرمشهر","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"بهار سال ۱۳۶۱ شور دل انگیز داشت. آن روزها عاشقان آوارگان دشت خون و صحرای جنون بودند و در خرابات جبهه ها و در سنگرها در میان لاله ها آشیان داشتند. آن ایام ما پیری داشتیم که عاشقان پروانه وار گرد وجودش در طواف بودند و با اشارتش خود را به آتش می سوختند.\r\nدومین روز بهار عملیات پیروزمندانه مدافعان حق و دین بنام فتح المبین آغاز شد. این رزم بی امان و دلاورانه یک هفته ادامه داشت، با نثار خون شجاعان سپاه اسلام پیروزیهای بزرگی برای کشور و میهن به ارمغان آورد. بخشهای زیادی از سرزمین دلاور خیز ما از چنگال دشمنان متجاوز آزاد شد و عده زیادی از نیروهای دشمن نابود شدند و هزاران تن از آنان به اسارت درآمدند.\r\nسلاحهای سبک و سنگین و مهمات انبوهی همراه با تجهیزات و ادوات مختلف به غنیمت رزمندگان اسلام درآمد.\r\nپیر جماران در پیامی فرمود: &laquo;من از دور بر دست و بازوی شما رزمندگان اسلام بوسه می زنم و بر این بوسه افتخار می کنم&raquo; و ارادتمندان آن پیر صفا دل در پاسخ با احساسات صادقانه او عاشقانه گریستند. دامنه تجاوز دشمن به خاک پاک میهن ما بسیار گسترده بود و با وجود پیروزیهای غرور آفرین فتح المبین هنوز بخشهای زیادی از سرزمین ما و شهر خرمشهر در اشغال متجاوزان بود و پیوسته این ندا بر لبها و در عمق دلها جاری بود &laquo;خیز ای رزمنده شیر خانه از دشمن بگیر&raquo;\r\nاینک دلاور مردان سپاه اسلام تصمیم به آزاد سازی بخشهای دیگری از سرزمین اسلامی مان را گرفته بودند.\r\nوقتی قرار بود در جبهه ها عملیاتی آغاز شود از طریق سپاه و بسیج نیروهای مردمی را برای حضور در جبهه ها و پشتیبانی جنگ آگاه می کردند. آن روزها خدمتگذار کوچک ایتام و محرومین در بویر احمد بودم و در کمیته امداد امام خمینی یاسوج خدمتگذاری می کردم. برای عزیز و شهیدم حجت الاسلام شیخ عبدالله ثمینی (ره) مرا به جلسه ای در سپاه دعوت کرد تا آنجا که بخاطر دارم در آن جلسه نماینده ای از قرارگاه و منطقه عملیاتی حضور داشت. موضوع جلسه بسیج نیروهای مردمی برای حضور در جبهه و ارسال و جمع آوری کمک های مردمی به جبهه ها بود.\r\nقرار بود ستاد کمک رسانی به جبهه ها مستقر در مسجد صاحب الزمان (ع) یاسوج فعالتر شود و تبلیغات برای بسیج مردمی و حضور عشایر سلحشور در جبهه گسترده تر شود.\r\nاز آن پس وقت بیشتری را صرف تبلیغات و سخنرانیهای حماسی جهت حضور یافتن رزمندگان دلیر عشایر در جبهه داشتیم.\r\nصحنه های زیبایی از حماسه حضور دلاوران در تاریخ جنگ و انقلاب شکل می گرفت. در میان رزمندگان دلیر و شهیدان کهکیلویه و بویر احمد همه گروههای سنی وجود داشتند از جوانان رشید و سلحشور عشایر گرفته تا نوجوانان کم سن و سال و پیران روشن ضمیر و عارفی همچون شهید سید قربان حسینی، اینان با هر فراخوانی آماده حضور بودند.\r\nحضور دلاورانه از یکسو و کمک های صادقانه و سخاوتمندانه آنان به جبهه که گاه علیرغم نیاز خودشان ایثار می کردند از سوی دیگر موجی از احساسات پاک و همدلی و صفا را در میان مردم برانگیخته بود. در چشمان هر مرد و زن و کودک و پیر و جوان این سامان برق امید می درخشید. آن روزها زنان پاکدل روستاها برای رزمندگان اسلام نان محلی تیری می پختند. این صحنه های ایثار و شکوه برایم فراموش ناشدنی هستند اما دو صحنه برایم آنقدر جالب و زیبا بود که بی اختیار گریستم.\r\nصحنه اول وقتی دانش آموز یتیمی که ساکن یکی از روستاها و تحت پوشش کمیته امداد بود برای گرفتن مستمری ماهانه اش مراجعه کرد و اصرار داشت که این ماه به او سهمیه بیشتری از برنج و روغن و خواروبار اختصاص یابد. نمی توانستم دلش را بشکنم چرا که اینک در جای برادر بزرگتر او بودم با خواسته اش موافقت کردم و او خوشحال شد و کیسه خواروبار را که حمل آن برایش مشکل بود بر دوش گرفت و رفت. ساعتی بعد برای سرکشی به ستاد کمک رسانی به جبهه ها مستقر در مسجد صاحب الزمان یاسوج مراجعه کردم بر بالای کمکهای جمع آوری شده آن کیسه برنج و خواروبار را شناختم همانهایی که بود که ساعتی قبل آن کودک یتیم به عنوان مستمری جهت مصرف یکماهه خانواده اش دریافت کرده بود. از برادری که مسئول جمع آوری کمکها بود پرسیدم این بسته را چه کسی آورد؟ و او جواب داد پسری ۱۴ &ndash; ۱۳ ساله آن را برای کمک به جبهه ها آورده و او را نمی شناسم. اینجا بود که به رمز اصرار آن کودک یتیم پی بردم و بی اختیار در خلوت خویش گریستم.\r\nدومین صحنه وقتی بود که به روستای گنجه ای در نزدیکی یاسوج رفته بودم، پیرزنی مستمند که تحت پوشش کمیته امداد بود و در کلبه روستایی اش فقط چند مرغ نگهداری می کرد فوراً پاهای مرغ هایش را بسته و آنها جهت کمک به جبهه در ماشین ما گذاشت با مهربانی و با لهجه لری به او گفتم: &laquo;دی نیشه مرغل سی جبهه بریمون&raquo; یعنی مادر نمی شود مرغها را برای جبهه ببریم و او با التماس خواست تا چند تخم مرغ را که ذخیره کرده بود قبول کنیم.\r\nکمک های مردمی گردآوری شد و تا آنجا که در خاطر دارم بیش از ۲۰ کامیون آماده ارسال به جبهه ها گردید. این هدایا شامل گوسفند، نان تیری محلی، کمپوت و کنسرو و خواروبار و سایر اقلام مصرفی رزمندگان بود. کاروان کمک های مردمی آماده حرکت بود.\r\nمن نیز به اتفاق یکی از راننده های امداد با گرفتن دو اسلحه کلاشینکف و چند خشاب از سپاه و حکم حمل سلاح با یک دستگاه وانت تویوتا همراه کاروان راهی جبهه جنوب شدیم.\r\nهنگامی که به منطقه رسیدیم تا آنجا که خاطرم هست اوایل اردیبهشت بود. کمک های مردمی تحویل واحدهای پشتیبانی در آبادان و همچنین برخی از یگانهای مستقر در جبهه شد و رانندگان کامیونها پس از تحویل محموله بازگشتند. اما چون قصد ما حضور در منطقه بود به هتل بین المللی آبادان که به صورت متروکه درآمده و محل استقرار عده ای از رزمندگان اسلام بود هدایت شدیم.\r\nدر جمع رزمندگان آنجا من کسی را نمی شناختم جز یک نفر آنهم مرحوم خسروی از جوانان خونگرم عشایر ممسنی جوانی رشید و بلند قامت با ریشهای بلند و هیبت جالبی بود. آن مرحوم از ابتدای جنگ در جبهه بود و حضورش در جبهه سالها به طور مداوم به درازا کشید و جالب اینکه طی این مدت حتی یک زخم برنداشت اما بعدها هنگام مرخصی از جبهه یک روز صبحگاهان در خانه اش هنگام وضو برای نماز در پای شیر آب سکته کرد و به سرای باقی شتافت، خدایش رحمت کند.\r\nدر مقابل جوان دیگری بود که از نظر قامت و صلابت شباهت زیادی به مرحوم خسروی داشت شهید واعظی از مسئولان فعال و خونگرم جهاد یاسوج بود که وقتی به جبهه رفت در همان ساعات اولیه ترکش سلاحهای دشمن به شهادت رسید که خدایش رحمت کند.\r\nآری عجیب بود حکایت جنگ و حیات و مرگ و شهادت.\r\nدر آن مقر با ستوان محمد شفایی جمعی نیروی هوایی ارتش همان روز اول دوست شدیم او جوان متدین، با معنویت و شجاعی بود که که ساکن تهران بود. از زندگی اش برای تعریف می کرد از خانواده اش و بچه اش که قرار بود به زودی به دنیا بیاید و اینکه فرزندانش را چقدر دوست دارد اما همچنان آرزوی شهادت دارد. فردی به راستی دوست داشتنی بود. او در جمع رزمندگان آنجا نماز جماعت برپا میکرد و خود امام جماعت آنها میشد پس از نماز نیز دعاها و تعقیبات را با لحن عارفانه و سوز خاصی می خواند.\r\nاو اصرار داشت من امام جماعت باشم اما من آن قدر از نماز خواندن او خوشم می آمد که با وجود اینکه به لباس روحانی ملبس بودم هنگام نماز پنهان می شدم تا او نماز جماعت را بر پا کند و به او اقتدا کنم. او براستی عاشق شهادت بود. نیروهای تحت امر او و نیروهای بسیجی مستقر در هتل همه دوستش داشتند و برای احترام و ارزش معنوی خاصی قائل بودند. از آن به بعد ما با هم بودیم گاه برای سرکشی به یگانهای پدافند هوایی تحت امر او مستقر در آبادان می رفتیم گاه به جزیره مینو و خطوط مقدم جبهه و برخی شبها نیز در کوت شیخ بر ساحل اروند و در سنگر نیروهای اسلام می گذراندیم. کوت شیخ محله غیر اشغالی خرمشهر بود که در واقع در انتهای شهر آبادان و در این سوی پل خرمشهر در اختیار نیروهای اسلام بود. برای رفتن به کوت شیخ قبل از تاریکی هوا حرکت کردیم آن محل در زیر تیررس خمپاره ها و سلاح های نیروهای عراقی و در دید آنها بود. بسیاری از مواقع موقع رفتن یا بازگشت بر اثر گرد و خاک ماشین، عراقی ها متوجه آمد و شد شده و آنجا را به خمپاره و گلوله می بستند و شروع به آتشباری می کردند. در این حال عبور از آن کوچه و معابر خیلی مشکل می شد.\r\nشبهای کوت شیخ شبهای جالب و به یاد ماندنی بود در طبقه زیرین یک ساختمان که حکم مقر و سنگر برای رزمندگان داشت همه اش حرف از مردان قورباغه ای دشمن که خود را به این سوی آبها می رساندند بود و آنجا بود که با برادران بسیار خونگرم و مومن نورانی که از نیروهای مخلص سپاه خرمشهر بودند آشنا شدم گویا اینها از همان کوت شیخ و از طریق کانال فاضلات خرمشهر برای شناسایی شهر خرمشهر و نیروهای عراقی به این شهر وارد شده و دوباره بازگشته بودند.\r\nدر بین رزمندگان کوت شیخ لبنانی جوانی بود از پرورش یافتگان مدرسه ایتام شهید چمران که عجیب به شهید چمران عشق می ورزید وقتی صحبت از چمران می شد او اشک می ریخت او با همه ارادتی و عشقی که به حضرت امام داشت تصور میکرد شهید چمران از امام بالاتر است. البته علت آن بود که او شهید چمران را به خوبی درک کرده بود و چقدر سخت بود این نکته را به او فهماندن که شهید چمران خود یکی از شاگردان و مریدان مکتب امام است همانگونه که تو خود شاگرد مکتب شهید چمرانی.","content_html":"<p>بهار سال ۱۳۶۱ شور دل انگیز داشت. آن روزها عاشقان آوارگان دشت خون و صحرای جنون بودند و در خرابات جبهه ها و در سنگرها در میان لاله ها آشیان داشتند. آن ایام ما پیری داشتیم که عاشقان پروانه وار گرد وجودش در طواف بودند و با اشارتش خود را به آتش می سوختند.<br \/>\nدومین روز بهار عملیات پیروزمندانه مدافعان حق و دین بنام فتح المبین آغاز شد. این رزم بی امان و دلاورانه یک هفته ادامه داشت، با نثار خون شجاعان سپاه اسلام پیروزیهای بزرگی برای کشور و میهن به ارمغان آورد. بخشهای زیادی از سرزمین دلاور خیز ما از چنگال دشمنان متجاوز آزاد شد و عده زیادی از نیروهای دشمن نابود شدند و هزاران تن از آنان به اسارت درآمدند.<br \/>\nسلاحهای سبک و سنگین و مهمات انبوهی همراه با تجهیزات و ادوات مختلف به غنیمت رزمندگان اسلام درآمد.<br \/>\nپیر جماران در پیامی فرمود: «من از دور بر دست و بازوی شما رزمندگان اسلام بوسه می زنم و بر این بوسه افتخار می کنم» و ارادتمندان آن پیر صفا دل در پاسخ با احساسات صادقانه او عاشقانه گریستند. دامنه تجاوز دشمن به خاک پاک میهن ما بسیار گسترده بود و با وجود پیروزیهای غرور آفرین فتح المبین هنوز بخشهای زیادی از سرزمین ما و شهر خرمشهر در اشغال متجاوزان بود و پیوسته این ندا بر لبها و در عمق دلها جاری بود «خیز ای رزمنده شیر خانه از دشمن بگیر»<br \/>\nاینک دلاور مردان سپاه اسلام تصمیم به آزاد سازی بخشهای دیگری از سرزمین اسلامی مان را گرفته بودند.<br \/>\nوقتی قرار بود در جبهه ها عملیاتی آغاز شود از طریق سپاه و بسیج نیروهای مردمی را برای حضور در جبهه ها و پشتیبانی جنگ آگاه می کردند. آن روزها خدمتگذار کوچک ایتام و محرومین در بویر احمد بودم و در کمیته امداد امام خمینی یاسوج خدمتگذاری می کردم. برای عزیز و شهیدم حجت الاسلام شیخ عبدالله ثمینی (ره) مرا به جلسه ای در سپاه دعوت کرد تا آنجا که بخاطر دارم در آن جلسه نماینده ای از قرارگاه و منطقه عملیاتی حضور داشت. موضوع جلسه بسیج نیروهای مردمی برای حضور در جبهه و ارسال و جمع آوری کمک های مردمی به جبهه ها بود.<br \/>\nقرار بود ستاد کمک رسانی به جبهه ها مستقر در مسجد صاحب الزمان (ع) یاسوج فعالتر شود و تبلیغات برای بسیج مردمی و حضور عشایر سلحشور در جبهه گسترده تر شود.<br \/>\nاز آن پس وقت بیشتری را صرف تبلیغات و سخنرانیهای حماسی جهت حضور یافتن رزمندگان دلیر عشایر در جبهه داشتیم.<br \/>\nصحنه های زیبایی از حماسه حضور دلاوران در تاریخ جنگ و انقلاب شکل می گرفت. در میان رزمندگان دلیر و شهیدان کهکیلویه و بویر احمد همه گروههای سنی وجود داشتند از جوانان رشید و سلحشور عشایر گرفته تا نوجوانان کم سن و سال و پیران روشن ضمیر و عارفی همچون شهید سید قربان حسینی، اینان با هر فراخوانی آماده حضور بودند.<br \/>\nحضور دلاورانه از یکسو و کمک های صادقانه و سخاوتمندانه آنان به جبهه که گاه علیرغم نیاز خودشان ایثار می کردند از سوی دیگر موجی از احساسات پاک و همدلی و صفا را در میان مردم برانگیخته بود. در چشمان هر مرد و زن و کودک و پیر و جوان این سامان برق امید می درخشید. آن روزها زنان پاکدل روستاها برای رزمندگان اسلام نان محلی تیری می پختند. این صحنه های ایثار و شکوه برایم فراموش ناشدنی هستند اما دو صحنه برایم آنقدر جالب و زیبا بود که بی اختیار گریستم.<br \/>\nصحنه اول وقتی دانش آموز یتیمی که ساکن یکی از روستاها و تحت پوشش کمیته امداد بود برای گرفتن مستمری ماهانه اش مراجعه کرد و اصرار داشت که این ماه به او سهمیه بیشتری از برنج و روغن و خواروبار اختصاص یابد. نمی توانستم دلش را بشکنم چرا که اینک در جای برادر بزرگتر او بودم با خواسته اش موافقت کردم و او خوشحال شد و کیسه خواروبار را که حمل آن برایش مشکل بود بر دوش گرفت و رفت. ساعتی بعد برای سرکشی به ستاد کمک رسانی به جبهه ها مستقر در مسجد صاحب الزمان یاسوج مراجعه کردم بر بالای کمکهای جمع آوری شده آن کیسه برنج و خواروبار را شناختم همانهایی که بود که ساعتی قبل آن کودک یتیم به عنوان مستمری جهت مصرف یکماهه خانواده اش دریافت کرده بود. از برادری که مسئول جمع آوری کمکها بود پرسیدم این بسته را چه کسی آورد؟ و او جواب داد پسری ۱۴ – ۱۳ ساله آن را برای کمک به جبهه ها آورده و او را نمی شناسم. اینجا بود که به رمز اصرار آن کودک یتیم پی بردم و بی اختیار در خلوت خویش گریستم.<br \/>\nدومین صحنه وقتی بود که به روستای گنجه ای در نزدیکی یاسوج رفته بودم، پیرزنی مستمند که تحت پوشش کمیته امداد بود و در کلبه روستایی اش فقط چند مرغ نگهداری می کرد فوراً پاهای مرغ هایش را بسته و آنها جهت کمک به جبهه در ماشین ما گذاشت با مهربانی و با لهجه لری به او گفتم: «دی نیشه مرغل سی جبهه بریمون» یعنی مادر نمی شود مرغها را برای جبهه ببریم و او با التماس خواست تا چند تخم مرغ را که ذخیره کرده بود قبول کنیم.<br \/>\nکمک های مردمی گردآوری شد و تا آنجا که در خاطر دارم بیش از ۲۰ کامیون آماده ارسال به جبهه ها گردید. این هدایا شامل گوسفند، نان تیری محلی، کمپوت و کنسرو و خواروبار و سایر اقلام مصرفی رزمندگان بود. کاروان کمک های مردمی آماده حرکت بود.<br \/>\nمن نیز به اتفاق یکی از راننده های امداد با گرفتن دو اسلحه کلاشینکف و چند خشاب از سپاه و حکم حمل سلاح با یک دستگاه وانت تویوتا همراه کاروان راهی جبهه جنوب شدیم.<br \/>\nهنگامی که به منطقه رسیدیم تا آنجا که خاطرم هست اوایل اردیبهشت بود. کمک های مردمی تحویل واحدهای پشتیبانی در آبادان و همچنین برخی از یگانهای مستقر در جبهه شد و رانندگان کامیونها پس از تحویل محموله بازگشتند. اما چون قصد ما حضور در منطقه بود به هتل بین المللی آبادان که به صورت متروکه درآمده و محل استقرار عده ای از رزمندگان اسلام بود هدایت شدیم.<br \/>\nدر جمع رزمندگان آنجا من کسی را نمی شناختم جز یک نفر آنهم مرحوم خسروی از جوانان خونگرم عشایر ممسنی جوانی رشید و بلند قامت با ریشهای بلند و هیبت جالبی بود. آن مرحوم از ابتدای جنگ در جبهه بود و حضورش در جبهه سالها به طور مداوم به درازا کشید و جالب اینکه طی این مدت حتی یک زخم برنداشت اما بعدها هنگام مرخصی از جبهه یک روز صبحگاهان در خانه اش هنگام وضو برای نماز در پای شیر آب سکته کرد و به سرای باقی شتافت، خدایش رحمت کند.<br \/>\nدر مقابل جوان دیگری بود که از نظر قامت و صلابت شباهت زیادی به مرحوم خسروی داشت شهید واعظی از مسئولان فعال و خونگرم جهاد یاسوج بود که وقتی به جبهه رفت در همان ساعات اولیه ترکش سلاحهای دشمن به شهادت رسید که خدایش رحمت کند.<br \/>\nآری عجیب بود حکایت جنگ و حیات و مرگ و شهادت.<br \/>\nدر آن مقر با ستوان محمد شفایی جمعی نیروی هوایی ارتش همان روز اول دوست شدیم او جوان متدین، با معنویت و شجاعی بود که که ساکن تهران بود. از زندگی اش برای تعریف می کرد از خانواده اش و بچه اش که قرار بود به زودی به دنیا بیاید و اینکه فرزندانش را چقدر دوست دارد اما همچنان آرزوی شهادت دارد. فردی به راستی دوست داشتنی بود. او در جمع رزمندگان آنجا نماز جماعت برپا میکرد و خود امام جماعت آنها میشد پس از نماز نیز دعاها و تعقیبات را با لحن عارفانه و سوز خاصی می خواند.<br \/>\nاو اصرار داشت من امام جماعت باشم اما من آن قدر از نماز خواندن او خوشم می آمد که با وجود اینکه به لباس روحانی ملبس بودم هنگام نماز پنهان می شدم تا او نماز جماعت را بر پا کند و به او اقتدا کنم. او براستی عاشق شهادت بود. نیروهای تحت امر او و نیروهای بسیجی مستقر در هتل همه دوستش داشتند و برای احترام و ارزش معنوی خاصی قائل بودند. از آن به بعد ما با هم بودیم گاه برای سرکشی به یگانهای پدافند هوایی تحت امر او مستقر در آبادان می رفتیم گاه به جزیره مینو و خطوط مقدم جبهه و برخی شبها نیز در کوت شیخ بر ساحل اروند و در سنگر نیروهای اسلام می گذراندیم. کوت شیخ محله غیر اشغالی خرمشهر بود که در واقع در انتهای شهر آبادان و در این سوی پل خرمشهر در اختیار نیروهای اسلام بود. برای رفتن به کوت شیخ قبل از تاریکی هوا حرکت کردیم آن محل در زیر تیررس خمپاره ها و سلاح های نیروهای عراقی و در دید آنها بود. بسیاری از مواقع موقع رفتن یا بازگشت بر اثر گرد و خاک ماشین، عراقی ها متوجه آمد و شد شده و آنجا را به خمپاره و گلوله می بستند و شروع به آتشباری می کردند. در این حال عبور از آن کوچه و معابر خیلی مشکل می شد.<br \/>\nشبهای کوت شیخ شبهای جالب و به یاد ماندنی بود در طبقه زیرین یک ساختمان که حکم مقر و سنگر برای رزمندگان داشت همه اش حرف از مردان قورباغه ای دشمن که خود را به این سوی آبها می رساندند بود و آنجا بود که با برادران بسیار خونگرم و مومن نورانی که از نیروهای مخلص سپاه خرمشهر بودند آشنا شدم گویا اینها از همان کوت شیخ و از طریق کانال فاضلات خرمشهر برای شناسایی شهر خرمشهر و نیروهای عراقی به این شهر وارد شده و دوباره بازگشته بودند.<br \/>\nدر بین رزمندگان کوت شیخ لبنانی جوانی بود از پرورش یافتگان مدرسه ایتام شهید چمران که عجیب به شهید چمران عشق می ورزید وقتی صحبت از چمران می شد او اشک می ریخت او با همه ارادتی و عشقی که به حضرت امام داشت تصور میکرد شهید چمران از امام بالاتر است. البته علت آن بود که او شهید چمران را به خوبی درک کرده بود و چقدر سخت بود این نکته را به او فهماندن که شهید چمران خود یکی از شاگردان و مریدان مکتب امام است همانگونه که تو خود شاگرد مکتب شهید چمرانی.<\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2016-05-23 08:57:32","content_date_event":"2016-05-23 08:57:32","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2016-05-23 09:08:44","content_date_register":"2016-05-23 08:58:45","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":74918,"eid":74918,"attach_title":"1","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/204\/attach\/201605\/152941_3863251754_109_150.webp","300":".\/cache\/204\/attach\/201605\/152941_3863251754_217_300.webp","400":".\/cache\/204\/attach\/201605\/152941_3863251754_290_400.webp","600":".\/cache\/204\/attach\/201605\/152941_3863251754_434_600.webp","900":".\/cache\/204\/attach\/201605\/152941_3863251754_652_900.webp","1200":".\/cache\/204\/attach\/201605\/152941_3863251754_869_1200.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":3863251754,"files":{"original":{"url":".\/file\/204\/attach\/201605\/152941_3863251754.jpg","width":2480,"height":3425,"size":0}}}]}]]